کاش الان در کنارم بودی...
سلام عزیز دل مامان...خوبی؟؟؟؟
عزیز دلم امروز جمعه است و من خونه تنهام...
دلم خیلی کرفته عزیزم.. هیچ کس نیست که درکم کنه..کسی نیست
تادرد دلمو بفهمه و آرومم کنه..
جز تو...
تو هنوز اون بالا بالاهایی و من اینجا تنها روی زمین سرد و یخ... با این
همه فاصله فقط فکر کردن به تو و اومدن
به اینجا و حرف زدن با تو تسکین روحه خستم میشه...میدونی مامانم
گاهی شرایطی پیش میاد برای آدم
که ادم خیلی سر در گم میشه...خیلی احساس خلا و تنهایی میکنه...
ادم خیلی درد داره...خیلی غصه داره اما این قدر این درد تو ذره
ذرهوجودش پخش شده که نمی تونه بفهمه
نقطه شروع این درد از کجاست...نمیتونه خودش رو اروم کنه...
گاهی فکر میکنم خدا قدرت اشک ریختن و گریه کردن رو به ما ادم ها
نمیداد چی میشد؟؟؟
سنگینیه بغض ادم چه طوری کمتر میشد...
چه طوری ادم خودشو تو خلوتش سبک میکرد...
دردونه ی من بیا پیشم...بیا پیشم تا فراموش کنم هر انچه که بر من
گذشت...
بیا پیشم و مرهم لحظه هام شو...مرهم زخم ها و تنهاییم شو عزیزم...
وقتی تو بیای من تا ابد خوشحالم چون تو رو دارم...
تو میشی امید من...میشی شادیه زندگیم..
از منه خسته یک کوه میسازی..
زندگیم توی وجود قشنگت خلاصه میشه...با خنده و شادیت اوج میگیرم
و با غم و ناراحتیت زجر میکشم..
عزیزم خیلی وقته اروم نیستم...خیلی وقته خوشحال نیستم...
دلم برای لذت غرق شدن تو خوشحالی لک زده....این لذت رو بهم
برگردون و هیچ وقت ازم نگیر...

کاش الان در کنارم بودی...
